محمد مفيد مستوفى بافقى

438

جامع مفيدى ( فارسى )

طوطى شكرستان فصاخت امير محمد قاسم المتخلض به نبيره چه گويم از شوخى طبع فرح‌افزاى مشار اليه و چه بيان نمايم در ايانى ظرافت مومى اليه . اهالى مجالس عمال و اكابر از ديدن روى او شادان و اشعار آبدارش چون لؤلؤى مكنون آويزهء گوش و گردن منعمان . دكاكين بازار بزازان از يمن مقدمش چون غرفهاى جنان و باغات بهشت‌آباد « اهرستان » از فرّ طلعتش بر ساكنان روضهء خلد نواخوان . جوانان ظريف طبع از استماع غزلياتش در جوش و پيران خردمند از شنيدن رباعياتش در خروش . قطع نظر از تكلفات منشيانه و

--> منم كه منفردم در جهان استعداد * به جامعيت من مادر زمانه نزاد نماند در صدف كون گوهر هنرى * كه دست قدرت در جيب فطرتم ننهاد چه از رسوم علوم و چه از فنون خطوط * چه از طريقهء انشاء ، چه از ره انشاء چه مثنوى ، چه رباعى ، چه قطعهء تاريخ * چه از غزل ، چه قصيده كفى بها الاشهاد چه حل و عقد معما ، چه قبض‌وبسط لغز * چه از مبادى مبدأ ، چه از مآل معاد دگر ز جنس هنر آن‌قدر كه شخص گمان * گه شمارهء آن عاجز آيد از تعداد ولى چه سود كه بختم نمىكند يارى * ولى چه سود كه طالع نمىكند امداد بهر درى كه زدم حلقه زين فنون كمال * بهيچوجه مرا هيچ فتح روى نداد « ظهير » نادره گو قهرمان ملك سخن * مگر به وصف من اين بيت كرده است ايراد